کوتاه شده اید
که آسمان را در بلندا می بینید
و نیمه گمشده را می جویید
دردا.....
که ایستاده می میرید
میان دولحظه پوچ
در قلمروی نادانی خویش
و دروغ می گویید
به آینه ها
و به ساعت دیواری
که پرپر می زند
و مرگ می شمارد
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
کوتاه شده اید
که آسمان را در بلندا می بینید
و نیمه گمشده را می جویید
دردا.....
که ایستاده می میرید
میان دولحظه پوچ
در قلمروی نادانی خویش
و دروغ می گویید
به آینه ها
و به ساعت دیواری
که پرپر می زند
و مرگ می شمارد
باز پاییز...
وجنون پرسه های تنهایی
گوش کن
صدا می زند مرا، خیابان همیشه بارانی
و رنگ های همیشه خیس
در هفتمین روز بی کسی
قمری ها حسرت می خوانند
من بوی پاییز می گیرم
و باران نرم گواهی می دهد ویرانی را
در زمینی که دیگر خدا نیست...
گلوی خونین کوچه ها می جوشد
و قیام سربداران واپسین نبردی ست
که نوید بازگشت پیامبران را می دهد
و ابتذال مرده خوارانی
که گندابشان را به وسعت انسانیت گسترده اند
دیرگاهی ست
که در برابر چشمانت به خود می تپم
و خیره می مانم
بلندای دیوار ایمانت را
فریادها انتظار می کشند...
چراکه می دانند، سخت می هراسی
از لغزش قلبت و ریزش باورهایت
به تماشا نشسته ایم
رد خون ها را در گورستان بی مرز
کوچ مردمان را از غربتی به غربتی دیگر
و کشتار فریاد ها را در پستوی خانه ها
دردی بیهوده را تکرار می شویم
حال که می دانیم...
ما را با رهایی پیوندی نیست
در این میان
تنها تداوم توست که مرا باز می دارد
از سفری در پی هیچ...
خواهرانت را برچهره ام نقاب می کنی
دخترانت را بر پیکرم تنپوش
تا نبض خیالت را تطهیر کرده
و مومنانه عشق را پنهان
اما من بی نقاب به خواب می روم
با انحنای اندامم و پیچش نفس هایت
خورشید را در عمیق ترین روزنه
با دانه های تنت پیوند می زنم
تا قاصدکان زیر باران جوانه زنند
و دنیا را پر کنند از شب های بی حصار
امشب به آسمان می روم
و قصه تمام می شود
سفر نه، هجرت می کنم
تا آرام گیرد ناتمامی جنونم
و تشنه ترین نیاز تنم
آخرین شعر را نخوان
در سرزمینی که دوستش ندارم
اینجا بوسه را به دشنام مرگ آونگ کرده اند
آنان که جهنم موعود را در راهند
بگذار برای فردا...
برهنه ترین حرف را در سرزمین عریانی بگو
در مرداب روحم
صدف های گمشده را می جویی
در ابتذال آغوشم
حس رهایی را پر می کشی
از هیچ بتی می سازی
و عظمت حقیرش را می ستایی
چه ساده می مانی...